پاشاکی جی

عکس خاطره بقیه موارد
 
منکه از خدا یک مداد خواسته بودم ! داستان کوتاه
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٦ : توسط : محمد فاضلی پاشاکی

منکه از خدا یک مداد خواسته بودم

پسرکی  نحیف و لاغر اندام بود،معلوم نبود کلاس  دوم است  یا سوم ،اوائل پائیز  بود و هوا خیلی  گرم. روزجمعه  تو آن روز گرم  و داغ  تنها راننده نیسان  دهاتشان از  او  کمک خواسته  و به او گفته بود  اگر  کمکم  کُنی  چند راه بلوک  به  شهر ی که نزدیکمان است  ببریم پول  خوبی  بهت می  دهم .او راضی  بود ، چون به ان پول  احتیاج داشت  می  خواست مداد  بخرد او چند  روزی برای مادرش  لج  کرده  بود که مداد می  خواهد ولی  مادرش  می  گفت:پول  ندارم ،حالیته  پول ندارم.او هم  کوتاه امده بود نمی خواست  مادرش اذیت  بشه  چون او تک و تنها با مادرش زندگی  می کرد و پدرش با یک  زن دیگر در شهر زندگی  می  کرد.از اینکه  راننده این پیشنهاد را به او داده بود خوشحال بود توی ان  هوای گرم شروع به بار کردن بلوک ها به ماشین کرد ،یک  بلوک  دو بلوک ردیف  اول 35تا  همانطوری  تا  ردیف  اخر جمعا 132تا  و بعدش هم رو همان بلوکها می  نشست  تا باد بخورد .تو مرتبه  سوم که تیزی  بلوک دستش  رابرید راننده که ادم خوبی بود دستش را با یک پارچه بست و گفت  دیگر  نمی خواهد کار  کند ولی  او قبول  نکرد وکه نکرد اخه  او می خواست علاوه بر مداد ،مدادرنگی هم بخرد.کارش  تمام شد معلوم نبود 4راه برده بودند  یا 5راه  فقط  این یادش بود راننده  مهربا ن که اسمش اسماعیل یوسفی بود  22ریال بهش پول  داد بود واو را در کنار یک قهوه خانه پیاده اش کرده بود.او پولش را یک دو تومانی بود و یک دو ریالی سفت و محکم گرفت و در دستش فشرد.ا و می رفت اولین قدم را برای دویدن بر دارد که نگاهش به نگاه یک پیرزنی دوخته شد.پایش سست شد و تمام بدنش بی حس ،عجب نگاه نافذی داشت پیرزنه .بی اختیار جلو رفت و سلام کرد و گفت شما اینجائی نیست؟پیرزنه  گفت  بله پسرم  من غریب هستم و اینجا با مشگل مواجه شده ام.پسرک بدون اینکه حرفی  بزند   و سئوالی  دیگر بپرسد تمامی  22ریال  خود  را به ان پیر زن می  دهد.پیرزنه می گوید  ترا خدا  فرستاده ؟پسرک با صدای بلند  می گوید نه،  نه نه  من پسر حاجیه  هستم او از قصد اسم پدرش را نمی گوئید.پسرک  این  را می  گوئید از انجا بدو،بدو دور می  شود  و منتظر سئوال و جواب دیگری نمی ماند وقتی  بخانه  می رسد مادرش  جلو می اید می گوئید پسرم کجا ر فته   بودی ا و با صدای بلند می گوئید کارگری  نه نه ،کارگری  نه نه.مادر او را در اغوش می کشد و می گوئید قربان پسر کارگرم برم، حالا دیگر تو مرد خانه شده ای  ولی بگو بینم پولت کجاست ؟پسرک  چیزی  نمی گوئید و مادر هم چیزی  نمی پرسد.انشب پسرک زودتر از هر شبی  می خوابد  و خود را در اسمانها  می ببیند، حالا او دو بال در اورده  مثل  پرنده ها پرواز  می کند او پرواز  پرواز می  کند تابه ساختمانی  می رسد و ساختمانی که کف اش  پُر از ستاره  است و یک مرد زیبا چهره که اوهم  بال دارد انجا نشسته نه،  نه  ،او ننشسته بود  بلکه ایستاده بود،پسرک ازش می پرسد  می  توانم بروم  پیش خدا؟او می گوید  نه به هیچ وجه  تا اینجا که امدی خیلی امدی .پسرک ناراحت  می شود  و ان مرد با مهربانی می گوید ناراحت نشو پسرم خدا دستور داده تا بتو دوتا بال بدهند تا در اسمانها پرواز کُنی و حالا که تا اینجا امدی می توانی با ستاره  های که، کف ساختمان چیده شده بازی کُنی.پسرک به کف ساختمان نگاه می کند به به چه ستاره های ،ستارهائی  زیبائی  بارنگهای مختلف سبز ابی و لاجوردی و قرمز .پسرک مشغول بازی می شود  به چه کیفی دارد ،انجا خیلی  نرم و راحته و کُلی هم ستاره دارد  ستاره های زیبا  و رنگا رنگ.او  خیلی وقته دارد بازی می کند  وناگاه ان مرد زیبا چهره را بالای سرش می ببند که پرواز می کند ،او از پسرک سئوال می کند  چه ارزوئی  داری که خداوند بر اورده کند ؟او در حالیکه مشغول بازی است می گوئید :یک مداد.مرد خوش چهره بازم سئوالش  را تکرار می  کند  ولی بازم پسرک می گوئید فقط وفقط یک مداد،یک مداد

مادرش او را صدا می زند و او بلند  می شود در رختوابش می نشیند  و از مادرش می پرسد  پس ستاره ها کجا هستند ؟مادر می گوید خواب دیدی پسرم  بیا صحبانه ات را بخور که  مدرسه  دیرت می شود.او دمق می شود  چون حتی یک مداد هم برای نوشتن ندارد .پاهایش سست است و بی رمق چون حال و حوصله  مدرسه رفتن را ندارد  چون نه از پول خبری است  و نه از مداد،موقع  رفتن به دوستش  بر می خورد ،دوستش می فهمد که او از یک چیزی ناراحت است ،کیفش را می گیرد و بر دوشش می گذارد  انها دوتائی وارد کلاس  می  شوند ودوستش از او سئوال می  کند اخه نگفتی  برای  چه ناراحت هستی ؟او با فریاد می گوئید از خدا،همه بچه ها یک مرتبه بر می گردند و او را نگاه می کنند،او می  خواهد جوابش را تکرار کند ولی  می  ترسد  خدا بدش بیاد .دوستش  یک مرتبه  فریاد می  زند ابراهیم چرا  یک مرتبه کیفت اینقدر  سنگین شده؟او می  گوئید :کیفم سبک است  و مثل باد می ماند.ولی  دوستش  می  گوید نه کیفت خیلی  سنگین شده ابراهیم .ابراهیم کیفش را بسرعت از دوستش  می  گیرد  بله دوستش  راست  می  گوید کیفش  سنگین شده  !او می  خواهد در کیفش  را باز کند  ولی  جرات اینکار را ندارد و به دوستش  می  گوید  تو اینکار را بکن .دوستش  بتندی  در کیف  را باز می  کند و با صدای بلند می  گوید بچه ها بیایند اینجا ، که کیف ابراهیم  پر  از مداد  شده ،بیایند و هر کدام یکی بر داریید.ابراهیم گوشه ای می  نشیند  و انها را تماشا  می  کند،اینهمه مداد از کجا امده بود ؟ خواب دیشبش را مرور می کند،خنده ای  می  کند و با صدای بلند می  گوید :منکه از  خدا فقط یک مداد خواسته بودم .