پاشاکی جی

عکس خاطره بقیه موارد
 
باورم نمی شد ؟
ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸ : توسط : محمد فاضلی پاشاکی


  1. هرگز   باورم  نمی  شد ساعت  45/3 بامداد پنجشنبه18/9/1389 خورشیدی  صبح  زود  مثل دیروز  و مثل پریوز  در ذهنم  به جستجو  می پردازم تا بهترین  را برای شما  انتخاب کنم  اگرچه در قلم  زدن  توانائی  شما  را  ندارم   و کلمات  مورد استفاده من بسیار  ساده است  ولی حرف  دلم   است  ،مردی که عُمرش به 50 سال چیزی نمانده است و ایچنین  است که به   این  نتیجه  می رسم  تا بنویسم که  چهره ای  خشن  داشت ،سبیلش تا نزدیکی لب دومش  امده بود و صورتی تراشیده  با ان چشمهای  درشت ترس بجان ادم می  انداخت، او هرگز  کتش را  نمی پوشید  بلکه انرا بر دوشش حمایل  می کرد ویک روزاگرچه سالن بانک  خلوت  بود و مشتری  زیادی  نداشتیم  ولی  نمی  دانم  چرا  منرا  انتخاب  کرده بود .بطرفم  امد  و گفت  :می توانم  قسط  را اینجا  پرداخت  کنم؟گفتم اشکالی  ندارد  من انرا  از شما می گیرم .138000ریال  بله سیزده هزارهشت صد تومان مبلغ قسطش بود.بخود جرات  دادم پرسیدم، وام  برای خودتان  است ؟ گفت  نه برای  دخترم  با حواله  بهزیستی گرفتم،پانصد  تومان .اخه می دانید ایشان مریض  هستند ،یعنی  فلج هستند  و زمین گیر و مبلغ  این وام بسیار ناچیز ،اما بازم شُکر.پرسیدم  چطور ازش نگهداری  می کنید؟گفت تک و تنها  ،اخه مادرش سرطان  داشت و فوت کرد وبه  رحمت ایزدی  پیوست.گفتم باید برایت خیلی  مشگل باشد ؟ولی  او با همان  چشمهای  درشتش  که انسان را به وحشت می انداخت، بالا را نگاه کرد و گفت  توکل بخدا،توکل بخدا.