پاشاکی جی

عکس خاطره بقیه موارد
 
ماجرای علی کریمی و دخترک گل فروش
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧ : توسط : محمد فاضلی پاشاکی

این  محمد فاضلی  پاشاکی است  که  برایتان  می  نویسد .انچه  را که  می  خوانید  بر گرفته شده از سایت پرس فوتبال،سایت تخصصی فوتبال  است .خواندن  مطلب  پایین  در صبح گاه جمعه تاریخ7/11/1390حرارتی بسیار  در درون  ایجاد  نمود  و به افتخار بچه های  پاشاکی  بدون  پسوند  پاشاکی و با پسوند پاشاکی که  در بیرون ار مرزهای جغرافیائی  پاشاکی بسر می برند  هورا کشیدم.وجودم  سرشار از انرژی شد و لحظه ای  به یاد مردی بزرگ افتادم ،مردی که توانست در  فوتبال  ایران  بدرخشد  و اسمی  از  خود  در ان بیادگار بگذارد  اما انچه  ذهن  من  را بخود  مشغول  داشته  اینست  ایا  این  مرد بزرگ  توانسته  برای  سرزمین  مادری  خود  گامی  بر دارد  و تلاشی  برای  گسترش  ورزش فوتبال در منطقه  پاشاکی  یا  در شهرستان  سیاهکل   یا  لاهیجان  بنماید .ایا  به  کمک او  زمین ورزشی   در این  مناطق  ایجاد  شده  یا  اینکه  پایه های  فولادی  باشگاهی  بر  رو زمینی سخت  نشانه  رفته  است  ایا  مردم  او  را  در میان  خود  احساس  نموده و با  حضور  جادوگر عروسی پا  گرفته ...زمان  در  گذر  است  خیلی  سریعتر  از انچه  که  تصورش  را  بکنیم و هیچ گاه مردم اردبیل رضا زاده  و دایی  را فراموش نخواهند نمود.....وچطور می توان دردسر شیرین فوتبال را برای ساعاتی  کوتاه برای همدمی باانها ئیکه  دوستمان  دارند کنار گذشت؟

 

 

| ماجرای علی کریمی و دخترک گل فروش ماجرای علی کریمی و دخترک گل فروش 8:01:00 am - 1390/ 11/ 7 : در تاریخاولین پایگاه تخصصی فوتبال پارس فوتبال دات کام کاپیتان پرسپولیسی‌ها از ماشین پیاده شد و دخترک گلفروش را محکم بوسید و پسری که آدامس می‌فروخت را بغل کرد. هیچوقت یادم نمی‌رود بلوار میرداماد را به سمت خیابان شریعتی رانندگی می‌کردم. وقتی به چراغ قرمز 180 ثانیه‌ای‌اش برخورد کردم عصبی شدم. تازه از محل کارم تعطیل شده بودم و خیلی خسته بودم. داشتم دیالوگ‌های معمولم در مورد چراغ قرمزها و ترافیک‌های تهران را زمزمه می‌کردم که کودکی رو به من کرد و گفت: «آقا فال می‌گیری» چند قدم آن طرف‌تر دخترک گلفروش با شاخه‌های لاله صدا زد: «آقا گل بخردیگه... خواهش می‌کنم». جمله‌اش تمام نشده بود که با غرور تمام، شیشه پنجره را بالا دادم تا صدایشان را نشنوم و مزاحم نشوند! وقتی چنین برخوردی را از من دیدند بی‌خیال شدند و رفتند سراغ راننده اتومبیل کناری‌ام. BMW بود. رنگ قرمز و مدل ماشین سبب شده بود تا از سایر ماشین‌ها متمایز گردد. پس از چند ثانیه دیدم پسرک فالگیر با صدای بلند گفت: «بچه‌ها ... بچه‌ها بیایین علی کریمیه... بازیکن پرسپولیس...» در یک چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از کودکان کار، دور ماشینش را گرفتند. من هم بی‌اختیار سرم را چرخاندم تا عکس‌العمل علی کریمی را ببینم. او با لبخندی دنباله‌دار از همه کودکان فال و گل و شکلات گرفت تا آنها را خوشحال کند. چراغ سبز شد و بچه‌ها هنوز بی‌خیال کریمی نشده بودند. علی کریمی که با بوووووق ماشین‌های پشت سرش مواجه شده بود، اتومبیلش را حرکت داد و بعد از چراغ قرمز، ماشینش را نگه داشت. من هم از روی کنجکاوی پشت سر جادوگر ایستادم. کاپیتان پرسپولیسی‌ها از ماشین پیاده شد و دخترک گلفروش را محکم بوسید و پسری که آدامس می‌فروخت را بغل کرد. امضا داد و تمام گل‌های لاله گلفروش را خرید و چند فال حافظ هم گرفت. برایم عجیب بود. مگر می‌توان باور کرد جادوگر که گاهی حوصله خودش را هم ندارد اینطور برخورد کند؟ دخترک گلفروش از فرط خوشحالی نمی‌دانست چکار کند و بالا و پایین می‌پرید. کریمی که دیگر نمی‌دانست چکار کند، با صدایی خش‌دار گفت: «بچه‌ها باید بروم سر تمرین. دیرم شده.» خداحافظ... خداحافظ» کودکان کار نیز با تشویق چند ثانیه‌ای علی کریمی... کریمی دوستت داریم، او را بدرقه کردند...