پاشاکی جی

عکس خاطره بقیه موارد
 
اسمش مریم نبود صفحه 18
ساعت ٥:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥ : توسط : محمد فاضلی پاشاکی

٢٣ صفحه از کتاب   اسمش مریم نبود  را نوشتم ،داستان  سوز  ناکی  است  مردی  که  در مخمصه  قرار گرفته   انتهای  داستان   خوب  و به  خیری  و خوبی   تمام  می شود   اما  کارکترها  اسماعیل  بردار خانم است   او ادم خوبی است  بر خلاف  این  داستان   و مهندس  پوریا  عاشوری  که  الهی  قربانش  بروم  خواهر زاده ام  است  که خیلی  کوچکه  هنوز  کلاس  دوم  ابتدائی  است زن جوان:ولی در این دوره زمانه به کمتر کسی می توان اعتماد کرد ،اگر بهرکسی رو بزنی خواب و خیالاتی برای خود می کند مثل راننده جلوئی ،قبل از اینکه سوار ماشین شما شوم. -همه اشخاص مثل هم نیستند ،در میان این ادمها ،انسانهای خوب و پاکدامنی نیز وجود دارند که سعی می کنند مشگلات مردم را حل کنند.اشخاص ناراحت و دردسر ساز خیلی کم هستند،راستی برای دریافت کمک چرا به بهزیستی یا کمیته امداد نرفتی؟ -می خواستم بروم ،از یکی پرسیدم که گفت یک ماهی طول می کشد وخاطر همین کوتاه امدم . مهندس دیگر حرفی نمی زند واتومبیلش را روشن می کند تا اورا به مقصد برساند وتا ببیند چه کاری می تواند برایش انجام دهد.او کاملا مجله و بچه های مجله بخصوص حال روز خانم چگینی پس از بسر اوردن چند حادثه بد فراموش نکرده ،وی بدنبال تلفن همراهش گشته تا تماسی با مجله برقرار کند ولی موفق به پیدا کردنش نشده ، شاید انرا در محل کارش جا گذاشته باشد اتومبیل اماده حرکت است و سئوالی به ذهن مهندس خطور می کند و در پی ان می پرسد :نگفتی اسمت چیه است؟ زن جوان بدون اینکه به مهندس نگاه کند می گوید :اسمم را برا چه می خواهید؟ -همین طوری ،بنظر شما اشکالی دارد اسمتان را بدانم؟ زن جوان پاسخ ای نمی دهد و سکوتی کوتاه بر قرار می شود و مهندس منتظر جواب نمی ماند و اتومبیل را بحرکت در می اورد ، زن جوان بخاطر اینکه دل مهندس پوریا را نشکند با لحنی ارام می گوید:مریم هستم. -مریم اسم قشنگی است و من انرا دوست دارم. مریم:این نهایت لطف شماست. -ولی مریم خالی که نمی شود؟ مریم در حالیکه درد و گشنگی او را می آزارد ،ولی با لبخند به مهندس می گوید:گفتم که مریم هستم، حال اگر ضرورت دارد نام فامیلم را نیز بگویم؟ -خوب چه اشکالی دارد بگوید،شاید اینطوری بهتر باشد. مریم با خنده :پس می گویم تا شما دل راضی باشید ،مریم شادمان هستم و شاید هیچ گاه شادی را به اندازه لحظه ای که اکنون در کنارتان هستم احساس نکرده باشم. سئوال مهندس بدون هیچ منظور و غرض خاصی بوده ،ولی جواب خانمی بنام مریم شادمان شاید کمی از رو میل و احساس درونیش بوده، فکری که می توانست که اعمال و کردار اسماعیل ،این یکه بزن کوچه و خیابان های این شهر زیبا وبر کنار رودخانه معظم را صحه بگذارد.مهندس پوریا متعجبانه بر می گیرد و در زیر چهره رنجور ولی زیبا زنی بنام مریم شادمان که بتازه گی اسمش را دانسته بود و شک داشت که انرا بخاطر بسپارد یا نه ،خانمی را بنام شایسته می بیند،خاطرات گذشته در ذهنش،موج زنان همانند موجهای دریا که برای همیشه مشتاق دیدار با ساحل شنی و بی ریا است زنده می شود و او یعنی مهندس پوریا درکمال ناباوری گشوده شدن قلبی را بسویش احساس می کند .او می ترسد از این رسوائی که می خواهد بر پا شود و نقطه شروعش درست از اتومبیل کوچک او شروع می شود.وی لاجرم اتومبیل را در کنار جاده متوقف می کند و سر بر فرمان می گذارد و بفکر می رود ایا می شود گذشته را فراموش کرد و به اینده پناه برد؟چرا اینگذشته هرکجا که او می رود بدنبالش است؟ مریم با ناراحتی می پرسد:حرف بدی بهتان زدم ،من فقط اسمم را بشما گفتم ان هم بنا بر خواست خودتان! مهندس ،جوابی نمی دهد و مریم می خواهد سطر دوم را که بیشتر به احساسش مربوط می شود بیان کند ،او با شک و تردید و با خجالت می گوید: ودیگر منظورم از احساس شاد بودن در کنارتان ،همان احساس امنیت کردن است . آیا احساس شاد بودن، با ا حساس در امنیت بودن می توانست با هم تفاوتی داشته باشد وشاید هر دوشان بمعنا یکی بود،که مهندس پوریا حرفی از خود در نمی اورد و سطر دوم حرفهای مریم ، او و احساسش را نمی توانست به وجد در بیاورد و ناگزیر در مقابل زن و مادری جوان مجبور بحرف زدن بود،او نمی خواست روح کدر وتار نامیدی دوباره به روح زیبا و معصومش بازگردد و سر انجام مهندس بعدد از چندین ثانیه شاید هم یک دقیقه سکوت می گوید :شما حرف بدی نزدید ولی من....