پاشاکی جی

عکس خاطره بقیه موارد
 
منهم یک روز جوان بودم
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٤ : توسط : محمد فاضلی پاشاکی

لحظات  بتندی  می  گذرد  و ادم   واقعا  حیرت  زده  و انگشت به دهان  می ماند  مگی نه باور  کنید  از خانمم پرسیدم  این  جوان کیه  توی  حیاط مان  قدم می زند  گفت  نمی  شناسی؟ ....


گفتم  نه ؟ گفت  داماد مان است و من تعجب  نمودم و پرسیدم  مگر  دختر مان بزرگ  شده  و او در پاسخ گفت  نگاهی به موهایت  در داخل ایینه بکن        لطفا

از اطراف  رودبنه  لاهیجان می امد  ، سرعتش  5 متر  در دقیقه  بود و تنها دل  خوشی  اش این بود که با رئیس  صحبت کند ،رئیس حال و حوصله اش  را نداشت ولی  در عوض معاون برایش سنگ تمام می گذاشت  ویک چای  با  معاون می  خورد و کمی گپ و بعد با سرعت غیر قابل تصور  ش در  عرض چندین دقیقه  مسیر را  تا در ورودی  می پیمود یک روز  جلو   رفتم  و سلام کردم و پرسیدم چطوری  گذشت ؟منظورم را فهمید لبخندی زد مثل لبخند پدر بزرگم  مشت  امیر خان که هنوز  از  دوران کودکی ام یادم  مانده، پاسخ  داد خیلی  تند وسریع مثل یک   چشم بهم زدن ،بخدا دروغ نمی گویم  این  عکسشان