پاشاکی جی

عکس خاطره بقیه موارد
 
سفر به خارج1
ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٧ : توسط : محمد فاضلی پاشاکی

سفر به خارج از استانم- این یک فرصت استثنائی بود ،چیزی که روزها منتظر ان بودم هیچ چیز نمی توانست جلوی روح سر کشم را، واقع در جسم خاکیم را بگیرید .این یک تصمیم نهائی بود و زمان تولد ان در ذهنم به گذشته های دور بر می گشت ،زمانیکه در بانک سخت مشغول به کار بودم وخود را در لفاف ای از اعداد پیچده بود م ،شغلی که سالهاست عمرم را به هدر داد ه و می دهد ،جلسه بانکداری جلسه وصول مطالبات جلسه جذب منابع بازار یابی ویروسی بازار یابی دهان به دهان بازار یابی من تو من و یک سری عناوین دیگر که همه انها با مدیریت صحیح و با کمی دقت نظر همکاران +اخذ وثایق معتبر می توانست و می تواند حافظ اموال بانک و مردم باشد و بازار یابی این حربه کهنه انسانها برای بزک کردن خدمات گونا گون در حالیکه ما از ابتدائی ترین خدمت برای مشتریان بخاطر کمبود نیرو شرمنده صبر و متانت انها می شویم .با جسارت تمام می خواهم بگویم اگر شرمندگی از زن و بچه نبود می گفتم لعنت بر این شغل و....خوشا بحال درویشان که همیشه خاکین،درویشندو و دنیا برایشان یک مشت خاک .شاید خیال شود حقوق و مزایا زیاد باعث شده است که اینگونه بدون شرمساری و بدون پروا سخن بگویم اما اینگونه نیست بدهکاری به بانک بیش از 60میلیون تومان و استرس به هنگام کار دمار از کارمند بانک در می اورد و اگر می خواهید موی تان را سفید کنید لازم نیست حتما به اسیاب بروید شما می توانید فقط دو سال وارد این اداره بشوید و موهایتان را سفید نماید با این تفاوت که فقط لباستان خاکی نیست و لباستان شیک است و در زیر ان لباس پر زرق وبرق با یک اتکت طلائی قلبی می تپد بله قلبی رنجور که استرس و اینکه تا اخر وقت کاری حسابم بخواند و یا نخواند پول کم بیاورم و یا نیاورم تمام تار و پود های ان را می لرزاند و در عوض این نگاه مشترین منتظر در صف است که پشتیبان تو هستند و تو را یاری می نمایند و در دل می گویندکسی نیست این بنده خدارا کمک کند .دیدن نیلوفر ابی اروزیم بود نمی خواستم انرا در نزدیکی خانمان در تالاب انزلی ببینم می خواستم انرا در دور ترین نقطه کشور عزیزم ببینم یعنی تالاب گمیشان ،جائی که از محل زندگی ام خیلی دوربود .اطلاعاتم در این مورد بسیار اندک بود و فرصت نیز بسیار کم ،عزم جزم نمودم برای دیدن جائی که برایم ناشناخته بود،برای دیدار هیچ وقت دیر نبود حتی در همین سن وسال اگرچه سفرم مثل سفر ناصر خسرو نبود ولی تصمیم گرقته شده بود در گذشته و در بین لابلای لحظات زندگی و اکنون موقع عمل بود .و این فقط من بودم ، اماده برای حرکت و سفری که از مشگلات ان خبر نداشتم .همسر نا حاضر، بچه ها نا اماده .پسر دانشگاه دارد،دختر امتحان دارد و بازم دختر با شوهرش می پلکد و همسر بدون هیچ سانحه ای مورد خشم طبیعت قرار گرفته و از درد کمر و گردن می نالد .سفر را به تنهائی شروع نمودم بدون اینکه همسر و فر زندانم همرایم باشند از این بابت خیلی متاسف بودم ،تاسف بخاطر اینکه باید به تنهائی سفر نمایم البته می توانستم در این بین دوستان دیگر را همرایم سازم ،اما می دانستم دیگران صبر و تحمل ایستادن در یک نقطه برای مدت طولانی را ندارند و این نقطه شکننده ای بین من و انها بوده که می توانسته کدورتی را حاصل نماید .بهرحال با یک اتومبیل دوگانه سوز بهمراه اهنگی ملایمی شروع یک سفر را با دلی سرد جشن گرفتم .-------لاهیجان سر سبز را با شیطان کوه اش پشت سر نهادم و در اولین ایستگاه گاز در لنگرود به تماشای مردی به وجین مزرعه مشغول بودند نشستم

.

  رودسر را با ان شالی زارهای سر سبزش در نوردیم کلاچای یکی دیگر از شهرهای استان گیلان واقع در ساحل دریا است افسوس که جاده کمربندی با فاصه زیاد از شهر گذشته و اجازه دیدن شهر را به مسافران نمی دهد. رخصت ماندن در یکایک شهرهای زیبا و دیدنی را نداشتم فرصت بسیار کم بود و می بایست هر طور شده خود را به استان گلستان می رساندم و چابکسر دورترین شهر شرق استان گیلان شهری که با مرکز استان فاصله زیادی دارد و بیشتر مردمانش برای انجام امور مختلف به نزدیکترین شهر خود واقع در استان مازندران یعنی رامسر مراجعه می کنند . رامسر را نیز با دیدنهای مختلفش و با ساحل شلوغ و پر از ازدحامش که دران جمعیت موج می زد و از سرکول همدیگر می رفتند پشت سر گذاشتم اگرچه گذشتن از زیر تله کابین که بطرف کوهستان می رفت مرا وسه وسه به ماندن می نمود.تنکابن را با باغات سرسبز اش بدون درنگی بجلو راندم اگرچه تنهائی در اتومبیل کوچکم ازار دهنده بود و نیاز به یک هم صحبت را در وجودم احساس می نمودم . در حوالی ظهر به چالوس رسیدم و در انجا یعنی در کنار رود خانه چالوس و در کنار جاده ای که از یک سو به تهران می روند و از سوئی دیگر به نوشهر و دیگر شهرهای مازندران اطراق نمودم .

 

 لطفا رو ادامه مطلب کلیک کنید.........

 


داشتم  بعد از   چالوس   باید   نوخیل  ماشینها  از  تهران  به طرف   شمال  والخصوص چالوس  رهسپار بودند  جاده  شلوغ   بود  و  بعضی  اتومبیلها  بر  خلاف   قوانین    راهنمائی   و رانندگی  که  ادم  را  زهر  ترک  می  کند  در  جهت  های  مخالف  در  حال  حرکت  بود ند  ،دنده  عقب  طولانی  ،دور  نزدن  میدان   و   عدم  توجه   تابلوها . رودخانه  چالوس  خروشانتر  از  سپید  رود  ما  بود  اگرچه  ابش  به  خوشگلی  اب  سپید  رود  ما  نمی  رسید  . مناظر مختلفی   را  در عمرم  و در جاهای  مختلف   تجربه کرده  بودم ،اما من  در اینجا با  منظره بدیعی  روبرو  بودم  که  تار   و پود  قلبم  را بلرزه  در  اورد. چالوس، رودخانه  چالوس خروشان  به  پیش  می  رفت ،و شاتر  دوربینم  زمان  را  در نوردید   تا  صحنه  ها  را  برای  همیشه   جاودانه نماید  .دقایقی   در کنار  رودخانه  بشهرستان  دیگر ی  را  در  پیش  رو  شهر  را  پشت  سر  می  گذاشتم  زرگ  باقی  ماندم  تا  خوب   صدایش  را  در  ذهنم   باقی  بگذار م  اگرچه  دیدن  ات و اشغالهای  فروان   در  کنار  رودخانه  موجب  ازار  روحم  می شد

..

..

 

..

این  فکر  که  تا  شب  نشده  به  مقصد  م  برسم موجب  شد  ،تا  از ناهاربموقع   صرف نظر  کنم . از جاده ای  که بطرف تهران  می  رفت  به سمت  چپ  بچیدم  و به  سمت  جاده ای  که  به  نو شهر راندم ،جاده ای  تازه  ساخت   که  هنوز   تکمیل  و کامل  نشده   جاده ای  مابین  کوه  و دریا  با ویلاهای  که مخصوص  افرا د  بی بضاعت  نبود  ولی  قشنگ  و دل  نواز  بود  در گوشه  ای  ایستاده   و محو  تماشای   ساختمانهای  جور  و اجور   در  کنار   جاده  بودم،  اتومبیلی   شیک  بارامی  در کنارم  ایستاد   ،پیرمردی که خود راننده  نبود  ،خواست  چیزی  بگوید  اما من جلوتر از  او گفتم سلام .بدون  مقدمه  پرسید :زیباست .جواب  دادم  چیزی   بالاتر  از  زیبا .گفت:پس یکی شان  را  بخر  . پاسخی  برای  گفتن   نداشتم  ،مسافری  که  فقط  با صد  هزارتومان  سفری 700 کیلومتری   را  شروع کرده  بود  نمی  توانست   حرفی  برای  گفتن  داشته باشد.او منتظر  جوابم نماند  و همانطوری  که  بی  سر و صدا  با  اتومبیل ..گران  قیمتش  امده  بود ،انجا  را ترک کرد.

..

..

 

و چه  زیبا  بود  هر  انچه  که  در  پیش  رویم  بود ،ای کاشک  مجالی  بود  و تو  با  تک  و تک  انچه  می  دیدی    صحبت  می  کردی  و ادم در زیر  سایه  درختی    می نشست   و کودکانی   را که از  داخل   اتومبیل   دست  تکان  می  دادند  تماشا  می کردی   کودکانی   که  بی  پروا   قانون  دستت را  از داخل  اتومبیل   بیرون  نده  خیلی  راحت   و ساده  زیر پا  می گذاشتندو...

و..

....