پاشاکی جی

عکس خاطره بقیه موارد
 
اسمش مریم نبود؟
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٤ : توسط : محمد فاضلی پاشاکی

محمد فاضلی پاشاکی دارد می نویسد:اسمش مریم نبود نام کتابی است.....


بخدا  وقت ندارم،آخه اینم شد کار ساعت 5/30صبح بیدار می شوم تا ساعت 6/30دقیقه در بانک هستم ،خوب من ازشمامی پرسم پس چه موقعی می توانم بنویسم؟اشکالی ندارد  با قدرت تمام سعی می کنم ،دیگر به انتهای زندگی  چیزی نمانده  اما این باعث ناامیدی من  نمی شود هنوز کتاب اولم از چاپ در نیامده(باران در اردوگاه)اما  اسمش مریم نبود  داستان دختریا مادری است با دختر کوچکش بنا م نیاش موقع رفتن سر کار در جاده کمر بندی سوار کردم  21سال داشت چهره اش مثل  زنهای 35 ساله بود وفقط  یک سئوال از من کرد :آن برک خشک را چرا جلوی ایینه ماشینت اویزون کردی؟گفتم من آنرا از مرگ  نجات دادم .گفت :یک برگ خشک را ؟گفتم آری ،برگ خشک را  ،مگر انها جان ندارند،مگر انها احساس ندارند.گفت : پس منرا نیز از مرگ نجات بده!!!اگر سیصد هزار تومان باشد من و همسرم می توانیم  یک زندگی جدید را شروع کنیم.گفتم فقط سیصد هزارتومان ؟گفت آری،آری.بهزیستی برایش کاری انجام  نداد بعد از چند روز  بمحل کارم بانک امد و گفت :آخه پیدات کردم.خندیدم با دندان نا مرتبم و گفتم عجب ناخوشی است.او هم خندید ،دخترش نیاش ،هم خندید ،رئیس تعجب کرد گفت فاضلی چه خبرت است خودم را جمع جور و کردم و یک سفته گرفتم و صد هزارتومان پول دادم .می دانم نمی دهد،نوش جانش ،کاشکی خداوند بمن بیشتر می داد و من کمک بیشتری  بهش می کردم واما بگویم که او سوژه داستانم  است ،داستان صدها دختر  و  زن که  مجبورند کنار خیابان باشند تا .......در این داستان من او را به شوهرش می رسانم تا در کمال اسایش با هم زندگی کنند  و این آرزو قلبی من است  و کاشکی من می توانستم هم مانند داستانم عمل  می کرد م وزندگی نا چیز ی برای او همسرش فراهم می کردم .یک ورقه a4رفته ام کاراکتر  اصلی  یک مرد 45 ساله است که در یک  روزنامه کار می کند و او سر راهش دختری را با بچه اش سوار می کند و آن دختر از راننده می پرسد چرا این برگ را آنجا اویزون کردی......